شلغم خسته

خسته ام...خسته ی خسته

هروقت دیدی چیزی وجود نداره خوشحالت کنه....

هروقت دیدی دیگه درد و دل با کسی ارومت نمیکنه.....

هروقت دیدی دیگه ارزویی نداری....

هروقت دیدی نگاهت حسرت شده بخشی از زندگیت.....

اون روز....روز مرگته....

ممکنه حتی کسی تو سالگرد مرگ خودش حضور داشته باشه..... 

اینا تجربه های خودم بود...قدرشو بدونید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۳٠ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

تو بزرگی،دانایی،ی دونه ای،این همه طرفدار داری،خوبی،خوشگلی،همیشه هستی،نیازی نداری،غصه نمیخوری،حسرت نمیکشی،پر زوری،هر کاری بخوای میکنی،هر جا بخوای میری

من ریزم،احمقم،مثل من ی عالمه هستن ،بی ارزشم،همه تا جایی باهام دوستن که با تو کاری نداشته باشم،بدم،زشتم،ب زودی میمیرم،پر از نیازم،با ی عالمه غصه و حصرت،بدون ی قطره امید،ضعیفم،کاری از دستم بر نمیاد و ب زور تا سر کوچمون میتونم برم

حالا خدای عزیز ....این همه تو از ما سرتری ،این همه فرق داریم با هم،البته میدونی چیه خب میدونم شاید اصلا دیگه منو نمیشنوی ،شایدم میشنوی محل نمیدی،ب هر حال هر چی که هست....خسته شدم،،،،از خودم از این ادما از این کشور....حتی از تو .....میشه بزاری برم ی جایی بخوابم که نه تو باشی نه کس دیگه ای ؟ بعدش دیگه بیدار نشم 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٦ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

میخواستم حرقای خودمو با خدا بنویسم....

همون حرفایی که زدنشون یه کم جرات میخواد...

یاد قصه ای افتادم:

دزدی کیفه یکی رو از جیبش  میدزده.بازش میکنه پولشو برداره میبینه توش دعا گذاشته واسه اینکه کیفو ندزدن.کیف و میبزاره جیبه صاحبش.رفیقش ازش میپرسه این چه کاری بود که کردی؟میگه من دزده ماله مردمم دزد عتقاداتشون نیستم...

خدایا تو خودت میدونی چقد بد و بیره تو دلمه میخواستم بنویسم...

ولی گفتم اینجا مینویسم شاید یکی بخونه...دلش بلرزه...بگه این راس میگه ها...ننوشتم

خدایا...نه از تو و نه از ما

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

حس بدی دارم...خیلی بد..جمله قشنگی بود...نمیدونم کی گفته ولی میگه اگه از کسی انتظار نداشته باشی هیچ وقت ناراحت نمیشی...فک کنم تنها جمله ای که صد در صد قبول دارم همینه...انتظار داشتن همیشه به ادم ضربه میزنه...کاش هیچ وقت انتظار از کسی نداشتم....حتی از خدا هم انتظاری نمیره...چون هرکاری که میکنه واسه لذت بردن از کاردستیاییه که ساخته نه برای چیز دیگه...

ای کاش....نبودم....ای کاش... میشد از خدا انتظار داشت....

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٥ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

شاید یکی از تفاوتهای انسان با موجودات دیگه این باشه که گستره ی تفاوت یک انسان با یک انسان دیگه میتونه بسیار بسیار زیاد باشه...یک انسان با یک انسان دیگه علی رقم شباها تو تعداد اندام جسمی شاید هزاران هزار فرق باهم داشته باشن...از رنگ پوست و مو و چشم گرفته تا حالات روحی و اخلاقی و استعداد و این حرفا...

ولی همه ادما با همه تفاوتهایی که دارن تو ی چیز مشترکن...همشون یک درد مشترک دارن...

انسان بودن خود درد مشترک همه انسانهاست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۳ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

رفته بودم خونه دایمم...خوابیده بود...حدود هفتاد و پنج سالشه

بعد یهو تو خواب گفت :

صدای فامیل دور میاد تعجبتعجب

باورکنید تا یرب کف زمین غلط میزدم از خنده قهقهه

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

وقتی از رستوران خارج شدیم، در میدان کوچکی که مجسمه مارشال نی با شمشیرش ستاره‎‌ها را تهدید می‌کند، در حاشیه خیابان ابزرواتوآر، دو بی‌خانمان روی نیمکتی نشسته بودند. دختر بد ایستاد و با اشاره به من گفت: «بی‌خانمانی که در سمت راست نشسته، همانی است که آن شب روی پل میرابو تو را نجات داد، نه؟»
- نه، فکر نمی‌کنم او باشد.
با لحنی خشمگین در حالی که پاشنه کفشش را به پیاده‌رو می‌کوفت، گفت: «چرا، خودش است. بگو که خودش است ریکاردو.»
- بله، بله، تو درست می‌گویی، خودش است.
با لحنی آمرانه گفت: «همه پول توی کیفت را بده من، پول خردها را هم بده.»
پول را به او دادم. آن را در دست گرفت و به بی‌خانمان‌ها نزدیک شد. گمان می‌کنم چنان نگاهش می‌کردند که گویی پرنده‌ای نادر بود، زیرا هوا بیش از آن تاریک بود که بتوانم صورت‌شان را ببینم. به سوی بی‌خانمان سمت راست خم شد، به او چیزی گفت و پول را در دستش گذاشت، و آخر – چه کار تعجب آوری! – گونه او را بوسید. به طرف من آمد. به سوی بلوار مونپارناس به راه افتادیم. تا اکول میلیتر نیم ساعت راه بود. اما هوا سرد نبود و باران نمی‌بارید.
- آن بی خانمان فکر می‌کند خواب دیده، یا فرشته‌ای از آسمان در برابرش ظاهر شده. به او چه گفتی؟
- گفتم از شما ممنونم که جان مردی را که دوست دارم نجات دادید.
- تو هم مزخرفات خودت را بلدی، دختر بد. یکی دیگر برایم بگو.
.
.
«دختری از پرو»


ماریو بارگاس یوسا – ترجمه خجسته کیهان

از خدا ممنونم کسی را که دوست می دارم را زنده نگه میدارد....

لازم است...اما کافی نیست

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گفتم: دنیا مثل آتشگردان است. هر چه سرعتش را تندتر می‌کند، آدم زودتر به بیرون پرت می‌شود.
(آیدین) گفت: بله. آن قدر سریع که آدم سرگیجه و تنهایی‌اش را می‌فهمد.
گفتم: پس چه باید کرد؟
گفت: تحمل و سکوت.
گفتم: وقتی آدم یک نفر ار دوست داشته باشید بیشتر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
.
می‌خواستم ببینم وقتی این حرفها را می‌شنود چه حالی پیدا می‌کند اما با همان دقت و جدیت گفت: من هنوز این مراحل را تجربه نکرده‌ام.
پدرم که داشت به حرفهای عمو می‌خندید، گفت: سورمه، میوه تعارف کن.
دو پرتقال در یک بشقاب گذاشتم و به دست آیدین دادم. گفتم: و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود.
گفت: جز این نمی‌تواند باشد.
.
.


سمفونی مردگان – عباس معروفی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

این رو زا حال و روزم شده مثل اهنگ اداجیو...اثر البینونی...

ی جورایی بیتابم....دلتنگم...همراه با خستگیه زیاد...بی حوصله...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو

مغرب نو مشرق نو برپا کرد

میشه از برق نگات خورشیدو خاکستر کرد

میشه از گندمی های سر زلفت یه عالم شعر نوشت

 آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردن داره

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بی تو نه زندگی کردن ارزش داشت نه مردن فکر خوبی بود ! بی تو فقط فکر و خیال می چسبید من هم خیال کردم هستی ! این شعر همین جا تمام است داری صدایم میزنی : "عزیزم شام حاضره بیا" _محسن عبدی_

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

انقد حرف دارم......که نمیدونم کدومشونو بنویسم....هیچ کدومو نمینویسم....شاید انباشتشون باعث بشه این نفسا،نفسهای اخر باشه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دوس دارم برم عراق بجنگم با داعش ... اگه بابا نداشتم میرفتم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ای کاش اندازه کیفت ارزش داشتم....خوش بحالش... لعنتی یکی دو ساله باهاته

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۱ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

عادت ب ناسزا گویی ندارم....الان ساعت دو شب از خواب پریدم...با بلند ترین صدای رعد و برقی که تو عمرم شنیدم....ناخوداگاه گفتم خا..... گ.... خدا.

حالا ینی خدا سوسکم میکنه؟

خوبیش اینه خواهر نداره خدا...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

مرد امروز مظلومیت زن دیروز را میفهمد.زن دیروز از هول فمنیسم افتاد در دیگ ظلم به مرد.

و ما خوش شانس بودیم که مرد ظالم دیروز نبودیم و بد شانسیم که مرد مظلوم امروزیم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

سیبی از درخت چید

گازی زد

از بهشت برین و لذایذ ان محروم شد

نگاهی کردم

همچون حوا

سیبی چیدم

اما گازی نزدم

از جهنمی به جهنم دیگر رانده شدم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

داشتم با خواهرم تو اسکایپ حرف میزدم...

شنیدم داماد داره سیاوش قمیشی گوش میده...

البوم حکایت...

چقدر دلم برای سیاوش تنگ شده...

روزگاری بود تمام زندگیم با سیاوش میگذشت....دیازپام من بود...

روح من عشقی به رفتن نداره...

ذهن شبنم که میخواد گریه کنه...فصل بارون تو چشمم در میزنه...فصل پاییزیه من که میرسه...نفسم به عشق تو پر میزنه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بی اختیار دارد میگذر این روزگار تلخ تر از زهر

منم و حسرت ..... اهی بلند...

نفسم در نمیاد...به چشم خواب نمیاد....دل من تو رو میخواد....چشم من گریه میخواد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۸ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هیچ نمیخواهم

نه احساس نه ثروت

نه قدرت

نه عشق

تنها قبری ارام زیر سایه ی درخت گلابی

دنیا هم بماند برای دوست دارانش

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دیگر نمیخوابم...عمری در خواب بدنبال مرگ بودم

دیگر نمیخوابم....یک عمر در اشتباه بودم

دیگر نمیخوابم....شاید پس این بیداری مرگی نهفته باشد

پ.ن:پس از چهارده ساعت پشت میز کامپوتر نشستن...تصمیم دارم ادامه بدم تا بشه بیست و چهار ساعت

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اتاقم گرم است

پلیورم را تنم میکنم

عمریست که زمستان شده ایامم

با سردی رفتارت

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

خوابم نمیبرد

صدای اذان می اید

اما به یاد خدا نیستم

به یاد تو ام

تو نشانه خدایی

هر چه باشد هر دوتان از زجر دادن لذت میبرید

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دیگران با تو زنده میشوند

من با تو مردم

چه معجزه ای افرید پروردگار

قاتلی که کلیه اش را اهدا کرد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ماه هاست مرده ام

و هر شب هنگام خواب از خدا مرگ میخواهم.

این وسط

خدا مانده با مرده ای که مرگ  میخواهد چه کند.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

خستم...خیلی خسته....

برام هیچی مهم نیست.

صدای خورد شدن استخونامو زیر استرس زندگیم میشنوم.

فقط فکرمه که درگیره.بدنم هم داره تاوان عجز و ناتوانی روحمو میده.

میترسم از اینکه....

از اینکه ی روز روحم تاوان عجز و ناتوانی بدنمو بده....دیر نیست اون روز

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

 دیگه بیداری شب عادتمه...همدم سکوت تنهایی من غژ غژ صندلیمه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

الان که دارم تایپ میکنم استرس زیادی رومه....عرق کردم...عرق سرد...

سرم درد میکنه....خوابم نمیاد....از فرط نگاه به مانیتور چشم درد شدیدی دارم...

هر جاشو بو میکنم بوی تعفن میده...زندگی رو میگم.

از خودم بدم میاد....از خدا هم....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گاهی وقتا صداقت خودشو به راحتی نشون میده...فقط کافیه ببینی

گاهی وقتا صداقت خودشو پنهان میکنه...

گاهی وقتا باید رها کزد....

گاهی وقتا باید رنجید...

گاهی وقتا باید خشکید....

گاهی وقتا اسونتره ضعیف باشی....

و گریه کنی....

گاهی وقتا ...فقط گاهی وقتا ....

غصه من هم شده مثل کلاغی که هیچ وقت به خونش نرسید

خونه من دامن تو بود....

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳۱ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بهترین حس ماله وقتیه که میخوام بخوابم ، شاید واسه ابن که حداقل چند ساعت به هیچ چی فکر نمیکنم.

بدترین حس مال وقتیه که بیدار میشم ، ای بابا ، دوباره بدبختی شروع میشه...

بدترین حس هم مال وقتیه که .... ولش کن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳٠ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

میگن چرا نمیویسی...

چرا نمیای کامنت بزاری...

دوبیتی سرودم :

از حال پریشانم اخر تو چه میدانی

هر لحظه مذمت را بهرم به زبان رانی

اخر تو چه میدانی از حال من درویش

این تن که درونش نیست از غصه دگر جانی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٤ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

همیشه به این موضوع اعتقاد کامل داشتم که زندگی اگر سراسر شادی و سرور باشه و یک لحظه غم و اندوه ، باز هم پشیزی نمی ارزه....چه برسه به اینکه لحظات ما سراسرش غم شده....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

برگشتم...

یه عالمه دعاتون کردم و به جاتون سلام دادم...

اینم سوغاتی...برا شما گرفتم...



نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٢ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دوشنبه دیگه دارم میرم کربلا...

همه کسایی که تو لینکم هستن رو خیلی دعا میکنم...

منو حلال کنین و دعا کنین زیارتم قبول بشه...حاجتمو بگیرم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

میگن امید خوبه...میگن انسان با امید زندست...میگن امید حیات بخشه...

اما من هر وقت به چیزی امید داشتم ، نشد.

همین امید همیشه منو کوبید زمین.

همین امید بود خیلی وقتا اشکمو در اوورد.

این هفته سر کلاس ارزیابی حواسم بیشتر به درس بود.چون امید داشتم از اراجیف مزخرف مهندسی صنایع رها شم.فکر میکردم اخرین باره که تو کلاس ارزیابی میشینم.

امید داشتم از مباحث بی روحی مثل زمانسنجی و ارگونومی بپرم تو دل جیگ و فیکسچر و ماشینکاری ...

نشد...

خدا کنه هیشکی چوب انتخاب غلطشو نخوره هیچ وقت ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

سخت ترین و منفورترین کار دنیا برام خداحافظیه....

فراموش کردن خاطراتی که تک تکشون بهترین لحظات زندگیم بودن...

خیلی راحت منو از پا در میاره این خدافظی....

حافظه خوبی ندارم ولی نمیدونم چرا خاطرات قصد رفتن ندارن...

و شاید به خاطر همینه که همیشه دوست داشتم یه بار من یه خدافظی بزرگ کنم از همه و بخوابم تو ارامگاه ابدی...

اون موقع دیگه مجبور نیستم از کسی که فقط خدا میدونه چقد دوسش دارم خدافظی کنم....

اون موقع دیگه شیرینی مرگ توی کامم تلخی خدافظی رو از بین خواهد برد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٤ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

آرزوهایش بزرگ نیست، می‌خواهد معمولی باشد و یک زندگیِ معمولی داشته باشد، فقط همین، ایدز دارد، اما می‌خواهد زندگی کند.

به گزارش ایسنا می‌گوید وقتی فهمیدم مبتلا هستم خیلی به من سخت گذشت، نمیدونم از کجا باید شروع کنم و به کجا تموم کنم، زدم از خونه بیرون، امیدی هم به زندگی نداشتم، امید و عشق و زندگی برای من هیچ معنایی نداشت، خیلی برایم زجرآور بود اما نه به قدرِ روزی که اطرافیانم فهمیدند، خیلی طول کشید تا توانستم دوباره خودم را بپذیرم، اما آنها مرا نپذیرفتند، نگاه، رفتار و حتی لحن گفتارشان تغییر کرد ...

اشکاشو پاک می‌کنه، ادامه می‌دهد: من ایدز دارم خودم می‌دانم، کاش این قدر به من این اتفاق تلخ را یادآوری نمی‌کردند، وقتی خانواده‌ام فهمیدن ایدز دارم، ازم فاصله گرفتن. دیگه هیچ کدوم از فامیلا خونمون نمی‌اومدن ...

همیشه آدم شادی بود اما چند وقته که خنده رو فراموش کرده و مونسش شده سیگار، می‌گوید: از سیگار خوشم نمیاد اما بهترین دوستم هست.... تو سخت ترین شرایط منو رها نکرد....

و دوباره سکوت و سکوت ...

ادامه می‌دهد: بعد از روزها تونستم با خودم کنار بیام... دیگه از مرگ نمی ترسم.... آرزوهام.. ازدواج و کار و بچه و همه همه رو به دست باد سپردم.........اما من قصد انتقام از جامعه رو ندارم و نمی خوام مثل خیلی از کسایی که ایدز دارن به بقیه منتقل کنم چون گناه کار اصلی خود من هستم .... و شاید تقدیر من این بود ....

می‌گوید: بالاخره یه چیزایی تو زندگی دست خود آدمه اما واقعاً بعضی چیزا رو تقدیر تعیین میک‌نه و انکار ناپذیر هست، الان 6 ماهی هست که گرفتار مریضیم هستم، نمی‌دونم کسایی که میخونن مثل من مثبت هستن یا منفی؟ نمیدونم چقدر می‌تونن برام دلسوزی کنن.

باز هم سکوت، نمی‌دونستم چی باید بگم، همه آنچه را که باید می‌گفت، گفته بود، می‌گوید: از زندگی‌ام فقط یه همدم می‌خوام. حالا خیلی تنهام، ولی می‌دونم خدا منو دوست داشت که منو به ایدز مبتلا کرد.... چون به اون خیلی نزدیک شدم، من از مرگ نمی‌ترسم چراکه نزدیکمه .... احساسش می‌کنم... هواش سرده اما آرام کننده هست ....

می‌گویم هرچه را می خواهی برای جامعه و اطرافیانت بنویس و او این‌گونه می نویسد؛

مرا بپذیر. بگذار کنارِ تو بازی کنم، کنارِ تو درس بخوانم، کنارِ تو کار کنم. من هم مثلِ تو هستم. هرکاری که تو بتوانی، من هم می‌توانم. مرا بپذیر و مرا باور کن. باور کن من مواظبم. من مواظبم تا تو مریض نشوی.

منبع

+

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

نه که حرفی نباشه...

ولی این روزا منو وبلاگم با هم غریبی میکنیم...

انگار از هم دور شدیم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٥ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

 

دریل دستم بود...داشتم پیچ میکردم باهاش...یهو دلر در رفت دستم باهمون زوری که گذاشته بودم پشت دریل رفت تو دیوار....احساس سوزش کردم .... گفتم به خاطر خوردن به دواره دیگه...یهو دیدم دسکشم قرمز شد....خون میریخت زمین...دسکشمو که در اوردم دیدم دقیقا همون جایی از دستم که بیست متر باهاش رو زمین کشیده شده بودم تو سانحه پریروز ( خوردن زمین با موتور ) ، خورده به دیوار...دسکشو که در اووردم تازه دردش شرو شد....بعد یعو همینجوری مث خیلی وقتا چشام خیس شد...از ترس اینکه بقیه نبینن خودمو جم و جور کردم و ادامه دادم به کارم...

جایی که زخم میشه اگه دوباره اسیب ببینه دردش خیلی بیشتره...چون اسیب پذیر تره...

خیلی بیشتر از بار اول هم اسیب میبینه... دسکشمو که در اوردم یاد دل خودم افتادم...یه بار زخمی شد...دوباره از همون جا اسیب دید ...خیلی قویتر بود... و دردش هم بیشتر بود...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٧ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه بیت از حافظ شنیدم...اومدم برا یکی بخونمش مصرع دومش یادم رفته بود...دیدم خیلی خیطه .... مصرع دومشو از خودم گفتم براش...

خاطر که حزین باشد ، کی شعر تر انگیزد...در کوزه همان باشد  ، از او که برانگیزد

اصل شعر

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٤ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

از مترو اومدم بیرون دیدم یه اقاهه وایساده خرما میفروشه...یه مکثی کردم داشت برا یکی درشو باز میکرد نشون میداد جنسشو ... منم همینجوری نیگا کردم تا ببینم خوبه یا نه بخرم یه جعبه...بعد یکی دیگه هم اومد وایساد بغلش شدیم سه تا ... فروشنده رو نیگا کردم به نطر ادم خوبی اومد...یه نیگا به خریدارا کردم دیدم اینا یه کم شک دارن ... متوجه شدم من اگه بخرم اینا هم میخرن...یه جعبه خریدم...بعد من اون دو تا هم خریدن...اون دو تا رفتن داشت واسه منو حساب میکرد پولمو که داد گفت الهی خیر ببینی جوون...من فک کردم کاری داره میخواد براش انجام بدم تو دلم گفتم یا خدا اینو کجای دلمون بزاریم...گفتم برا چی ؟ گفت اگه نمیخریدی اینا هم نمیخریدن...خندیدم ... رفتم سمت خونه...

شاید لازم باشه ادمای اطرافمونو هرچند واسمون غریبن ، بیشتر ببینیمشون...

الان دارم احساس میکنم دارم خیر میبینم....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٤ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ابجی کوچیکم یه هندز فری داره خیلی خوبه...فیشش کنده شده...اومد پیشم گفت اینو چی کار کنم.رفتم براش یه فیش خریدم که باید لحیم شه.دادم بهش گفتم سیم هندز فریتو بکن تهش انقد بپیچون تا صداش دربیاد.از اتاق رفت بیرون منم مشغول کار خودم شدم.اصن یادم رفت.بعد چهل پنجاه دیقه اومده تو اتاق میگه وحید این چرا صداش در نمیاد پس؟

یهو یادم اومد.از خنده داشتم میمردم.جلو خودمو گرفتم بهش گفتم یه ذره بچرخون.چرخوند.بهش گفتم چرا یه بار انجام میدم نمیفهمی؟من گفتم این وری بچرخون.

اشتباه چرخوندی.برو این وری بچرخون درست میشه.حالا رفته  این وری بچرخونه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اسکل : پرنده ای که تابستانها به جمع اوری غذا در انباری مبادرت میورزد.اما در زمستان مکان انباری را فراموش میکند و از گرسنگی میمیرد.

الاغ : حیوان نادری که در وقت خوشی برای خود تخت خواب دو طبقه میسازد.بدون نردبان.سالم که هست با یه یه سخره نوردی ساده میرسه اون بالا.وقتی با موتور خورده زمین زخمی شده دیگه نمیتونه بره اون بالا... از بی خوابی میمیره...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امشب با پسر خالم رفته بودم بیرون...

پرسید بزرگترین ترسی که داری چیه وحید؟

گفتم من که عمرا زن نمیگیرم...ولی ده پونزه سال دیگه اگه زن گرفتم ...ادم بدی باشه دهنمو سرویس کنه....

گفت خب پارادایم شیفت (تغییر نگرش ) کنی درست میشه.

گفتم خب اره...راس میگی...این یه ترس الکیه...ادم اول طرفشو بشناسه بعدش بره ازدواج کنه خب...

گفت نه منطورم این نبود...ببین باید جهان بینی که داری رو کلا بریزی دور ....عوضش کنی...

گفتم ینی چی؟

گفت ینی بدونی هدف افرینش زن اینه که دهن مرد رو سرویس کنه...اگه اینو کامل درک کنی اونوخ دیگه ترست میریزه...میفهمی با هر کی ازدواج کنی همین اش و همین کاسس...اونوخ دیگه اذیت نمیشی...

اومدم باهاش کل کل کنم...گفتم جهان بینمو عوض کنم شاید بهتر شه وضعیتم

 

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

موتور چیز خوبیه...وقتی چشمات از گریه قرمز میشه و برگشتی خونه...مامانت که میپرسه چرا انقد چشمات قرمزه...میگی هوا سرد بود...پشت موتور بودم اینجوری شد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ینی خدایی هیشکی نرفت این عکسایی که از ماه انداختم ببینه نظر بده؟

اصن دیگه عکس از ماه نمیزارم اینجا...قهر

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٧ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

برج میلاد...از شرقی ترین نقاط تهران...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٦ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

این دوتا هم ماه امشبه...شب شنبه...بیست و هفتم مهر یک هزار و سیصد و نود و دو

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٦ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گاهی نمیفهمم چقد خوبم...گاهی نمیفهمم چقدر بدم...گاهی فقط لازمه بدونم الان ادم خوبی هستم یا بد...گاهی لازمه فقط بدونم میخوام الان خوب باشم یا نه...گاهی انقد مطمعنم به خودم که ماجراجویی های خطر ناک میکنم....به قیمت رفتن هر چی از ایمان و اعتقاد دارم...و گاهی انقد از خودم نا امیدم ، از چیزی که سهمه منه از خدا پیغمبره هیچ قسمتیش  برام دست یافتنی نیست  ...

به قول یکی که یادم نیست کی بود .....

گاهی شاید لازم باشه گناه کنم تا خدا بخشنده بمونه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٥ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه درد واقعی اینه که وقتی یه غم بزرگ تو سینت داری....

وقتی یه بغض بزرگ راه گلوتو گرفته...

وقتی از بار دردی که داری قلبت تیر میکشه...

وقتی دستات شرو میکنه به لرزیدن....

هر چه قدر تو گوشیت میگردی...هیچ کس رو پیدا نمیکنی بتونی باهاش در میون بزاری....

همه سرشون گرمه...و زندگی بی من  هم ادامه داره...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۳ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

من سالهاست همینجا هستم ، قرار بر رفتن نیست ....

من خودخواه ترین موجودم ، همه چیز برای من است....

هر که را و هر چه را  بخواهم ، دارم...

به هر که بخواهم میدهم و به هر که نخواهم  ، نمیدهم ....

بسیار دروغ گفته ام و کسی نفهمید ....

بسیار به دروغ عشق ورزیدم و کسی نفهمید ....

بسیار لذت بخش است برایم آزار دیگران ...

هر که را بخواهم خودم باید رهایش کنم از سختی ، کسی که خودش بخواهد خیانت کار است...

بسیار خرسندم از وضعیت موجود ، کاری نخواهم کرد برای بهبود این وضعیت اسفناک ....

گویا از درد و رنج دیگران مینوشم و میخورم...

هر که را بخواهم می آورم ، هر که را بخواهم میبرم ....

هرکه التماسم کند عزیز است...هرکه روی برتابد رجیم است...

هیچ نافرمانی را بر نمیتابم...

نزدیک ترین دوستانم را برای یک نافرمانی به سختی مجازات میکنم...

هیچ گاه محاکمه نخواهم شد و همیشه برایم به همین منوال است...

هر چه باشد من خدا هستم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هم به انهایی که بهتر از تو را دارند حسادت میکنم...به خاطر داشتن یکی بهتر از تو ... هم به انهایی که تو را ندارند ... به خاطر اینکه بدون تو هم به زندگی ادامه میدهند ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٩ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

موللا نا شعری داره به این منوال :


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

لحظه لحظه سخت ترین درد هارا...

لحظه لحظه عمیق ترین زخمهای قلبم را...

ثانیه به ثانیه تلخ ترین خاطراتم را....

جوری به ذهن فرسوده ام می سپارم...که خیالم از ماندنشان راحت باشد...

تا اگر روزی بنا شد بر ماندگاری در دوزخ ، به حکم فجزائه جهنم خالدین فیها ...

به  خاطر آورم این روزها را  و از کرده ام پشیمان نشوم...


نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٧ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

حسام الدین سراج یکی از محبوب های زندگیمه.معماری خونده تو دانشگاه و جمله زیبایی داره که خیلی بهش علاقه مندم:

معماری ، موسیقی مکان است و موسیقی ، معماری زمان.

تو موسیقی زندگی منی و زندگی نیازمند طنین موسیقیست.بدون موسیقی خدا هم غمگین بود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٦ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ابجی کوچیکه نشسته بغلم...میگه هعییییییییی کی میشه ما هم بریم خونه بخت.....

بهش گفتم تو نمیری خونه بخت....شما میری خونه ی یه بد بخت....

انتقام گرفتم ازش اساسی....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٤ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دیروز بابای رفیقم به رحمت خدا رفت...امروز رفته بودم تشییع جنازه...برگشتم خونه... ابجیم میگه چرا لباس سیاه پوشیدی...بهش میگم بابای دوستم مرده...

گفت اسم دوستت علی نیست؟ گفتم نه...گفت نقی نیست؟ گفتم نه...گفت اهان ... رفت...

بعد یه رب تازه فهمیدم دختره دیلاق چجوری سر کارم گذاشت....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٤ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

عینکی شدم...

گریه که میکنم...سرمو میگیرم پایین....میوفته رو عینک...زیاد که میشه...با پارچه ی مخصوصش پاکش میکنم....تمیز تمیز میشه....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٧ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یادش بخیر...خابگاهمون یه حیاط مشتی داشت پر بوته های گل رز...خیلی سر سبز بود...شبا با ممد تا دیر وقت بحث میکردیم...اخرش نه من بسیجی شدم...نه اون مث من شد...

بعد از یه مدت که زنگ زدم بهش...باز هم شرو کردیم بحثو...بهش گفتم ممد به کی رای دادی...گفت قالیباف...گفتم خدا رو شکر...خدا خدا میکردم به روحانی نداده باشی...گفت چرا...گفتم اخه دوست ندارم نقطه مشترکی داشته باشیم...از بسیجیا بدم میاد اخه...

خندید...گفت تو به کی رای دادی...گفتم هه...ندادم...باز هم خندید....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امروز زنگ زدم ممد...

رفیقم...تو سمنان که دانشجو بودم رفیق شدیم زورکی...هم اتاقی بودیم...اون راستی و بسیجی...من چپی چپی مخالف و معاند و بر انداز....زنگ که زدم بهش اولش خیلی خوشحال شدم...اخرش که داشتیم خدافظی میکردیم بهش گفتم ممد داره اشکم در میاد...یاد اون روزا بخیر...یه چیزایی گفت که نفهمیدم ، داشتم اشک میریختم...اخرش گفتم ببین چقد انسان ضعیفه...دهنت سرویس خدا...اونم گفت وحید تو ادم نشدی...خدا راه راستو برات کج کنه بری توش ، تو که هدایت پذیر نیستی...

پ.ن :اولش سمنان بودم.مریض که شدم انتقالی گرفتم تهران.وای خدا چقد خاطره داره خود انتقالیه.باید یه کتاب بنویسم.باور کنین یه کتاب.خیلی خنده دار بود.دامادمون دانشجوی ارشد شریف بود اومده بود دانشگاه ازاد سمنان برام انتقالی بگیره...یه کارایی کردیم خیلی باحال بود...یه روزی دست به قلم میشم...تک تک خاطراتشو مینویسم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

تقریبا کشون کشون خودمو رسوندم به صندلی...از سر کار ...تا صندلی پشت کامپیوتر...

یه داستان واقعی میگم...ببخشید...خیلی حالم بده...نمیتونم نظراتونو بخونم...

و اما داستان :

بار اول که اومد...در زد...خیلی در زد...نمیشناختمش...انقد در زد و من  درو باز نکردم...که بدون اجازه اومد تو...فک میکردم از اون مهمون بداس...ینی همه میگفتن با لگد از خونت بیرونش کن...منم با لگد بیرونش کردم...

وقتی اومد نفهمیدم کی اومده...وقتی رفت ...تازه فهمیدم کی اومده بود...کلی خاطره ازش دارم...خوب و بد...کلی یادگاری برام گذاشته....خوب....بد

دوباره یکی در میزنه...خدا کنه خودش باشه...اگه خودش باشه...التماسش میکنم تنهایی نره....دیگه باهاش بد رفتاری نمیکنم...دیگه مهمون نواز شدم...

ایندفه میچسبم بهش....ولش نمیکنم ....تا منو با خودش ببره...سفر....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

نمیدونم ....میخاید بگید ترحم...مهم نیست...ولی خیلی لذت بخشه...

فک کن وارد سالن کارشناس گروه میشی...پنجاه تا گل ترم از دختر و پسر ریخته اونجا...

کارشناس گروه هم پشیزی بهشون بها نمیده...ینی میده ...ولی با اخم و تخم...

بعد یهو از دور میبینتت....بلند میشه .....داد میزنه....اقای فلانی....اومدی؟....نگرانت شدم...چرا دیر ؟   همه بر میگردن نیگات میکنن...فک میکنن تو مثلا کاره ای هستی...

 بعد نامه میده...میری پیش مدیر گروه...تو یه اتاق ساکت...خوشگل برات انتخاب واحد میکنه....بر میگردی...و لبخندی به همه بچه سوسولایی میزنی که هنوز جای سفت ادرار نکردن...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

طبق معمول همیشه با پسر خاله هام رفتیم بستنی خوری.ینی اول رفتیم یه سیرابی خوردیم.بعدش رفتیم پارک و بعدش بستنی خریدیم.قضیه بستنی خیلی جالبه.همیشه از یه جا پونزده تا اسکوپ میوه ای میخریم.میبریم پارک.یه صندلی هایی داره گرد.میشینیم  و حرف میزنیم.صحبت از فضا شد. یه لحظه رفتم تو فکر .داشتم فکر میکردم چقدر وسیعه این گیتی.یکیشون پرسید : به چی فکر میکنی؟ گفتم: به این که ما چقدر کو چیکیم. یه نقطه از تاریخ. و یه نقطه ریز تو جهان به این بزرگی.ینی هم عرض خیلی خیلی کوچیکی داریم.هم طول خیلی خیلی کوچیکی.

گفت: پسر ولی ارتفاع بلندی داریم.همهمون تک تک با خدا در ارتباطیم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

میخی افتاد...نعلی افتاد....اسبی افتاد...سواری زمین خورد...جنگی به شکست منجر شد...کشوری به تاراج رفت...و همه اینها به خاطر کسی بود که میخ را شل کوبید...

دیروز کیف مدارکم رو....که تمام زندگیم توش بود...توی یه مشمای مثلا محکم گذاشتم...و مشما رو با خودم میبردم این ور اونور....امروز به کیفم نیاز داشتم....دیدم مشما از انتها...باز شده....پاره نشده.... نمیدونم کیفم کجا افتاده زمین...چون توی مشما دو تا کتاب هم بود...متوجه کاهش وزنش نشدم....مشما رو که دیدم...از پرس جدا شده بود....

ینی خوب پرس نشده بود...دوساعتی هست که داغون داغونم...فاجعست...خیلی فاجعه

از اون بدتر مدارک موتورم هم توش بود...هنوز به نامم نشده...خدا کنه یه انسان پیداش کنه بهم برگردونه...خدا کنه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٩ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

عاقا ما یه ابجی داریم ده دوازده ساله...مادرمون موقع حاملگیش ویار زعفرون داشت...

تو نه ماه ....هفت گرم زعفرون خورد...

و محصولش شد ابجی ما...ینی یه فیلمیه که تمومی نداره...دنیای خندست...

یه بار مسابقه یه کشتی گیر ایرانی تو  المپیک پخش میکرد...وسطش قطع کرد...برنامه زلال احکام رو شروع کرد....گیر داد گفت زنگ بزن صدا سیما اعتراض کن...بگو اقا شما به چه حقی کشتی که افتخار ملیه رو قطع کردی وسطش زلال احکام میدی؟خب نیم ساعت دیر تر پخش کنین...زنگ زدم گفتم...گفت چشم...بعد از ده دیقه برنامه قطع شد...شرو کرد کشتی پخش کردن...بع این ابجی ما گیر داده بود که حالا زنگ بزن بگو اقا شما خجالت نمیکشین برنامه دینی و الهی زلال احکام رو قطع میکنین کشتی نشون میدین؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۸ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

کلا انتظار داشتن احمقانه ترین کاره...

از خدا هم نباید انتظار داشت...

و احمقانه تر از اون اینه که از یک ادم کوچک...توقع بزرگ داشته باشی...مثلا بخواهی تو را از تنهایی نجات بده...

مثل اینه که از یه موتور گازی بخوای با یه کاوازاکی نینجا مسابقه بده و برنده بشه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

قرنها پیش ... خدا به موسی : موسی حتی نمک سفره ت رو هم از من بخواه...من بهت میدم...

امروز ... من به خدا : خدایا نمک زندگیمو بهم بده...

خدا : اوه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

شاید بگین کسی که این کارو میکنه دیوانس...ولی من اینکارو میکنم...

بعضی وقتا که بهش فکر میکنم...درد نداشتنش انقد زیاده...بلند میگم آخخخخخ.

کسی که بغلم باشه فک میکنه دستمو بریدم یا چیزی رفته تو پام...یا یه همچین اتفاقی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ما یه پسر خاله داریم...شرح حالش تو پست قبلیه...

مدیر اجراییه یه انجمن بزرگه.....

بهش میگم کارتون چیه اونجا؟ میگه تولید محتوا...بعد میری میبینی انجمنشون پر از طراحی های جدیده...باحال....ایده های بکر...جذاب و متنوع

خوب تا اینجا میشه به اونجا گفت یه انجمن پر محتوا...

حالا ما رفتیم یه وبلاگ...یکی از نوشته هاش نظرمو جلب کرد.....خوب معلومه نصفش رو از جاهای دیگه کپی کرده...

بعد یکی قبل من نوشته بود...وبلاگ شما خیلی پرمحتواست...

الان واقعا نمیفهمم...محتوا چیه دقیقا؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یکی بود یکی نبود.

پسرک بیست و هشت سالش شده بود. ولی هنوز بی پول بود. پدر خوبی نداشت. مادرش هم.

هنوز کاری نداشت.هنرش عکاسی بود و خبرنگاری. اما درامدش کم بود. کفاف زندگی یک نفر را هم نمیداد.

و...همه چیز برای اطرافیانش یک باره اتفاق افتاد.این اتفاق شاید حاصل انقلاب درونی پسرک بود.نویسنده نمیداند. اما بعد از شش ماه دوری از دیگران ، پسرک با رتبه ممتازی در کنکور سراری رشته مورد علاقه اش را در بهترین دانشگاه ارائه دهنده ان رشته در کشور قبول شد. حال اما پسرک قوی شده.

بالا ترین معدل کل دانشگاه . رتبه ممتاز کارشناسی ارشد .و قبولی دوباره در همان بهترین دانشگاه کشور.

پسرک ، پسر خاله ای داشت که مدام در فکر مرگ بود. سودای خود کشی در سر میپروراند.

اما زبانی توانمد داشت پسرک. رفتار شناسی و روان شناسی و روابط عمومی را در دانشگاه به خوبی اموخته بود.

تا به پسر خاله اش میرسید او را امیدوار میکرد.به زندگی .به خدا. ایمان پسر خاله اش را قوی تر میکرد.

اما دیشب . پسر خاله دیگر ان نور امید را در چشمان پسرک ندید. پسرک دم از خستگی میزد. دیگر حال و هوای تلاش و درس خواندن و امید را نداشت.

و فقط یک جمله:

مهدی عزیز...بهت افتخار میکنم به خاطر همه کمبودهایی که داشتی ولی تونستی نخبه باشی...خواهشا کم نیار که منم کم میارم...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه ترازو هست تو خونمون...چمدون ابجیمو وزن میکنیم باهاش...چون نمیشه چمدون رو مستقیم گذاشت رو ترازو...یکی باید بره روش خودشو وزن کنه...بعد چمدونو بگیره دستش...دوباره وزن کنه...واسه همین من یه بار قبل از شام این کارو کردم...بعد از شام هم اومدم یه چمدون دیگه وزن کنم...خواهر گفت...یه بار دیگه خودتو وزن کن...شام خوردی...وزن کردم...همون 77 کیلو قبل شام بودم...واقعا نمیتونم این قضیه رو هضم کنم...

چرا؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امروز اولین صکص زندگیمو داشتم...این ابجیم گا....ید...منو...ببخشید... ادم بد دهنی نیستم...ولی حق مطلب ادا نمیشه مگه با این کلمات قصار...

نشسته داره کاغذای بین زیرپوش رو باز میکنه که وزنش کم تر شه...

من نمیدونم ینی امریکا زیر پوش ندارن؟

پس زیر پیرن چی میپوشن؟ گردو نیست ینی اونجا؟ تخمه ژاپنی نیست؟

حالا اینا هیچی.......نخودچی و کشمشم هیچی...خدا وکیلی

بذر بادمجوننننننننننننن؟

ملت خواهر مادر دارن...ما خار مادر

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

پسره تو وبلاگش نوشته من یه سیبم ... بالا ترین نقطه درخت...دست نیافتنی ترین نقطه... برای بدست اوردنم...باید همت داشته باشی...همت زیاد...

سیبی که نشه چیدش میوفته میگنده...هواست باشه اقا پسر...

یه موقه هم هست...سیبه نزدیکه...میوفته تو سر یکی ... اون یاد یه چیزی میوفته... هواسش به سیبه نیست...برنمیدارتش...سیبه میگنده...

عشق هم میوه دله...اگه برسه...چیده نشه...میگنده..ولی..هم خودش میگنده...هم دل رو میگندونه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هر نوزاد که به دنیا می اید...یعنی هنوز خدا دست از آزار انسان بر نداشته است...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه پستی گذاشتم خیلی وقت پیشا....هیشکی کامنت نذاشت براش....به نظر خودم بهترین پست وبلاگمه...

لینک میذارم شاید کسی متوجه شد....نظر داد...+

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٧ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

رفتم دیدم انتخاب واحدم ده روز پیش تموم شده....

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٦ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

عاقا به خدا....به قرعان....به دین....به پیغمبر....روز دختر مبارک....ایشالا دخترا همه هزار ساله بشن....

خوبه؟

پسندیدین....هی میان میگن روز دختر و چرا تبریک نمیگی.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٦ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

رفته بودم این وبلاگه +

یه اهنگ از شهرام شکوهی داشت ....خیلی قشنگ بود...یه شعری یه کم شبیه به این خودم سرودم....ولی خب این قشنگ تره...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گویند روزی شیخ به عده ای درس میداد....شاگردان در دو گروه اس تق لالی و پرسپولیسی نشسته بودند.

بادی وزید...پرسپولیسیها را با خود برد...

اس تق لالی ها فریاد خوشحالی براوردند...گفتند یا شیخ اس تق لا لی ها را باد برد....

شیخ نگاهی کرد .... فرمود : انها را با خود برد....شما را نبرد....چون سوراخ هستید....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مرزبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه هئتی میرم پن شنبه شبا....اونجا دوستای خاصی دارم...کلا فضای خیلی خیلی متفاوتی داره با هیئتا دیگه...(دامادمون بهش میگفت کلوپ...خدا حفظش کنه یکی دوسالی هست ندیدمش...دلم براش یه ذره شد)

امشب هوس ابگوشت کرده بودم...(اخه شام ابگوشت میدیم  به ملت)یه شیخ هم داریم...

خیلی باحاله....یه موقه هایی والیبال بازی میکنیم باهاش...ام شب صحبت میکرد...میگفت دنیا مث بادکنکه....فک کن ماشین پشت چراغه چراغ سبز میشه....یه بادکنک فروش میاد بغل شیشه...بچت هر عر میزنه بادکنک میخواد....تو هم مجبوری بخری که ساکتش کنی...

میخری براش....تو راه خونه دوباره میترکه...دوباره عر میزنه....

قضیه خدا و دنیا و انسان هم همینه....

ولی من یه چیزیو میخواستم بگم نگفتم....ینی برا خدا سخته واسه ما بادکنک بخره دیگه انقد عر نزنیم؟یا اگه ترکید خب یکی دیگه بخره..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٥ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

وقتی عاشق میشی....امید داری....زندگیت شیرینی خاصی داره....وقتی هنوز بهش نگفتی و نمیدونی که اونم دوست داره یا نه ....اون موقع رو میگم...اما وقتی گفتی و اون قدر صداقت و عشق تو رو ندونست ....دیگه شروع میشه....روحت کمکم به لجن کشیده میشه....به ازمحلال....شاید یه استحاله ای رخ بده ..... تو دیگه اون ادم دیگه نباشی...

دیگه صداقت ارزشش رو از دست میده...دیگه برات زندگی رنگی نداره...اخه اون مداد رنگی زندگیت بود....باهاش میخواستی تو بوم زندگیت نقاشیهای قشنگ بکشی....حالا دست خالی باید بومتو بندازی دور...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٤ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

کارم که تموم شد کارگرم زود تر رفت...من وایسادم ابزارها رو جم و جور کنم بیام خونه...اصلا عجله نداشتم...دوست نداشتم بیام....یه نیم ساعتی این پا اون پا کردم....دیگه همرو مرتب کرده بودم...کاری نداشتم....رفتم کنار پنجره...شهرو از اون ارتفاع میشد دید.....دلم گرفت یهو....خیلی حس بدیه...ادم دلش بگیره...تنها هم باشه....

یه شعر هم اومد تو ذهنم...ناقصه...حوصله ندارم بقیشو بگم...همینجوری بخونید...

غمگین تر از پاییز.....ازغصه ها لبریز

همچون زمستان سرد.....همچون پدر پر درد

در جستجوی بهار.....دارم دلی نزار

ایام من پر برف.....اما ندارم حرف

امید از این دل رفت.....بار سفر را بست

یک عاشق بد بخت.....شد روزگارش سخت

بی یاره چون مهتاب.....من خسته و بیتاب

....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

 
 
رفتار من عادی است
اما نمی‌دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٢ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

مثل جنازه ها از سر کار برگشتم خونه...خواهرم میگه بریم بام تهران...

تو دلم گفتم گناه داره هفته دیگه میره از ایران ببرمش...

رفتیم بام...بانجی جامپینگو اومدم برم...تعطیل کردن همون موقع...ساعت دو شب بود اخه...یه سنگ نوردی بود دو تا مرد رفتم با هم مسابقه بدم ببینن کی زود تر میرسه...یکیشون نصفه رفت اون یکی یه ذره بالا تر از نصفه...

منم همیشه بالا رفتن از موانع و دوست داشتم...رفتم بلیط خریدم....اومدم زیر کار...

دیدم یا ابولفضل ....از دور خیلی راحت تره....از نزدیک چقد سخته....خلاصه دست به کار شدم...باورم نمیشد...اصلا باورم نمیشد...مثل فرفره رسیدم تهش...دیگه مرده گفت اقا بالا تر جا نداره بیا پایین....ملت  کف کرده بودن...خودم بیشتر

یاد جمله معروف خودم میوفتم که بعضی موقه ها به دوستام که سالمن  و یه جاهایی کم میارن میگم:

من جنازمم از شما قوی تره...

ساعت چهار رسیدیم خونه...صب رفتم سر کار...جنازه بودم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه جایی خوندم این داستان زیر به عنوان کوتاه ترین داستان،برنده چندین جایزه بین المللی شده:

"برای فروش : کفش بچه

تا بحال استفاده نشده "

حالا قصه منو بخونید:

" برای مرگ : قلب زخمی

یک بار استفاده شد ... بس است"

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

 حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،  بی آشنا بودن است ، گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،  وطن پرست بودن و در غربت بودن است . عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،  زیبا بودن و عشق نجستن است ، نیمه بودن است ناتمام زیستن است بی انتظار گشتن است ،  چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ، نوازنده بودن و چنگ نداشتن است  متن بودن و خواننده نداشتن است در خلا زیستن است ، برای هیچ کس بودن است. برای زنده بودن کسی را نداشتن است.  بی ایمان بودن است. بی بند و بی پیوند و آواره بودن است . جهت نداشتن است. دل به هیچ پیوندی نبستن...دکتر شریعتی

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

(این پست ماله دوسال پیشه...یادش بخیر...اون موقع واسه نمردن میجنگیدم...الان واسه مردن...)

اندیشمندی میگوید:در میانسالی فهمیدم که جاذبه قدرت زن است و قدرت جاذبه مرد.

اگر این کلام را کنار سخن امیر بگذاریم که فرمود :برای هر چیزی زکاتیست.

می ماند زکات قدرت و زکات جاذبه.

من که در خود قدرت نمیبینم از فرط اندوه و بیماری.کما اگر بود زکات ان را داده ام.تازه شاید طلبکارم شده باشم.

می ماند تو.

زکات جذابیت تو چیست؟

ایا داده ای؟خدا میداند.

اما فقط خدا میداند که چه بی عدالتی پیش امده.

ما زکات عشق میدهیم و تو زکات عزیز ماندن در خاطر ما را هم نداده ای.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بعضا دیده شده میان میگن تو چقد نا امیدی و از این صحبت ها...

لازم به ذکر است یه بار گفتم یه بار دیگه هم میگم...

دوستان عزیز باور کنید من ناامید نیستم.اتفاقا خیلی هم امیدوارم...مثلا همین الان میخوام برم بخوابم.

امیدوارم صبح دیگه بیدار نشم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بله...خواننده که شما باشی من دیرو یا  پریرو بود رفتم یه وبلاگی نظر گذاشتم که دوست دارم با یه دختر روستایی ازدواج کنم...حرفمو گوش بده...قانع باشه...از این حرفا...

تهش نوشته بودم البته اینکار نادیده گرفتن حقوق زنه... و لی خوب بدم نمیومد که همچین کیسی باشه...

دیشب من رفتم در خونه رفیقم (من خودم بیست و سه سالمه ولی رفیقام همشون 45 به بالا ان)

داشتم باهاش حرف میزدم یه مرده اومد سلام علیک کرد رفت...

دو سه ساعت بعد با همون نشسته بودم پارک داشتیم گپ میزدیم...یهو گفت وحید راستی این مرده که اومد بیرون...گفتم خب...گفت پسر داییمه...تو دهات زندگی میکنه....یه دختر داره خیلی خوبه بیا ردیفش کنم برات از اون دخترای اذریه که دوس داری...من همینجوری نیگاش کردم...یک کلام گفتم نه بابا ادم واسه یه لیوان شیر نمیره گاو بخره که D:

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٩ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امروز فیلم رستگاری در شائوشنگ رو دیدم.واقعا خیلی برای خودم متاسفم که قبلا ندیده بودم.فیلم اول تو سایت ای ام دی بی.یه عالمه جایزه برده.خیلی قشنگ بود.مخصوصا اونجایی که پیر مرده از زندان ازاد شده بود ولی نتونست جای دیگه ای دووم بیاره.خود کشی کرد.منم داشتم فکر میکردم کاشکه هیچ دین و ایینی خود کشی رو محکوم نمیکرد.اصلا ازاد بود.چقدر دنیا قشنگ میشد.چقدر باحال میشد.دیگه هیچکس ناراحت نبود.اگه بود هم ددیگه نبود.ینی خودشو راحت میکرد.یه ذره ترس و یه ذره دینی که ته وجودم مونده مانعم میشه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٩ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بابام بعد از شصت و پنج سال سن تازه داره یه دندونش میوفته...

به من میگه تا دندونان سالمه اصلا نمیدونی دندون داری...درد که میکنه تازه میفهمی دندون داری...

تا سر درد نداری اصلا نمیدونی سر داری...درد که میگیره میفهمی سری هم هست...

باشه...حالا تا من هستم منو نبین...من که رفتم یادت میاد یه روحی داری باید با وجود من تنهایی رو ازش میگرفتی....ولی دیره دیگه....من رفتم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اصلا حواسم نبودم که اسمم با این aloneboy رابطه داره...اسمم وحیده...برای خدا وقتی به کار ببری ینی یکتا...برای بنده خدا فک کنم ینی تنها...مادرمم میدونست تنها میام...تها زندگی میکنم....تنها میمیرم....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

حسادت میکنم به همه کسانی که بلدن خوب بنویسن ...جذابه نوشته هاشون...

حسادت میکنم به کسی که دل تو رو میبره با خودش...تو هم به دنبالش...

حسادت میکن به کسی که خوب درس میخونه...درجه علمیه خوبی داره...

حسادت میکنم به کسی که خوب پیانو میزنه...

حسادت میکنم به تو...

حسادت میکنم به خودم...وقتی نوجوون بودم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٧ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هر بار که از اون کلمه استفاده میکرد انگار داره یه چکش میکوبه تو سر من.میخواستم برگردم داد بزنم سرش بگم بیشعور فاحشه تویی نه اون.ولی عصبانیتمو خوردم.یه کوچولو بغض هم داشتم.اونم نذاشتم به زندگیش ادامه بده.اخه یه جورایی منافع خودم تو خطر بود.به خاطر همین چیزی نگفتم.با خودم گفتم میرم جوابشو تو وبلاگ مینویسم.

یه جمله هست که میگه:فاحشه کسیه که از همخوابگی با بره ای هم صرف نظر نکرده و برای ازدواج دنبال دختر باکره میگرده.

اقای رفیق...اقای دوست...یه زن هم نیاز داره...اگه از بد شانسی روزگار طلاق گرفت....از نگون بختی به پست تو گرفتار شد....شما هم از خجالتش در اومدین و بین رفقای خودتون پاسکاریش میکنین بنده خدارو ، اون فاحشه نیست .فاحشه تویی.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٦ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امروز سر کار یهو بغضم گرفت...میخواستم بزنم زیر گریه ...میخواستم یه گوشه بشینم هق هق کنم.ولی خب تنها نبودم.مثل همیشه بضم رو خوردم.یه کم اخم هم چاشنی صورتم کردم.به کارم ادامه دادم.

اصلا از من متنفر باش..اشکال نداره اگه از من  بدت میاد.فقط بزار یه موقه هایی بیام سرم رو بزار رو شونه هات اشک بریزم.بزار فقط یه کم احساست کنم.بعدش اگه خواستی بری برو.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

 ثروت واقعی اینه که یه نفر هم  عاشقت باشه و هم معشوقت.

و این چیزیه که به دست اوردنش از توان بشر خارجه.باید خدا بده به ادم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

معیار بزرگی و کوچیکی افراد پیش من سختی هایی که افراد تو زندگی تحمل کردن و انسانیته.نه دین مهمه برام نه ایمون.به نظرم خیلی کارایی که دین اجازه داده غیر انسانیه.مثلا اگه یه گنجی تو زمینت پیدا کنی شرعا مال توئه اما من این رو اخلاقی نمیدونم.

حالا فرض کنید یه پشه بره تو دماغ یه فیل و فیل از پا در بیاد.دقیقا من همین حس رو دارم.

یه دختر دماغو که با ارفاق یه روز زندگیش شاید مثل هزاران روز سختی که داشتم باشه منو از پا دراوورده.

ای کاش ادما به عواقب رفتارشون فکر میکردن...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ای کاش نبودی.اینجوری تکلیفم روشن بود.اگه نبودی البته دنیا با الان خیلی فرق نمیکرد.شاید زندگی برای من راحت تر بود.دیگه درگیر این همه تناقضات و دروغها نبودم.شاید با یک فشار کوچیک خودمو راحت میکردم.

یادمه یکی دوسال پیش با یکی از دوستان سر صحبت باز شد درباره فرزند.میگفت این لطفه به بچه که بهش زندگی دادی.واسه همین باید به پدر احترام بزاره.من اما کاملا مخالفم.با اینکه پدرم رو خیلی دوست دارم اما این رو میدونم که انسان بچه رو میخواد برای خودش نه برای کودک.اگه باور نمیکنین ببینین اینایی که بچه ندارن خیلی هاشون چقد زندگی ناراحتی دارن.کم هستن زوجهایی که بچه ندارن و حال خوبی دارن.یه جور خود خواهیه.بچه دار شدن وقتی نتونی درست تربیتش کنی.وقتی اوضاع مالیت خوب نباشه...

تو اما از اونا هم خود خواه تری...تو اگه چیزی یا کسی رو خلق نمیکردی جور در نمی اومد.حاضر شدی یه مشت مخلوق بریزی این پایین خودت از اون بالا زجر کشیدن یه عده ای رو ببینی و شاید هم لذت ببری.تو کسی رو برای خودش خلق نکردی.تو همه رو برای خودت خلق کردی.تو همه چیز رو برای خودت میخوای.اصلا تمامیت خواهی.همه چیز باید برای تو باشه تا اروم بگیری.ابلیس رو انداختی بیرون چون دیگه مال تو نبود.

یه روزی یه ادم خوبی یواشکی بهم گفت:شاید بهم بخندی ولی من دوست دارم برم جهنم.

اون موقع نمیفهمیدم چی میگه.ولی یه جایی رسیده بود که از تو بدش میومد دیگه.تو خودت صبوری.فکر میکنی همه باید صبر داشته باشن.نه عزیز من تو نمیدونی درد چیه.

تو اصلا نمیدونی وقتی ادم غرورش رو له کنه تا به کسی برسه ولی نرسه چه دردی داره.تو به هر کسی که بخوای میرسی.ثانیه طول نمیکشه که هر چی رو میخوای بدست میاری.منم که باید صبر کنم.باید درد بکشم.

حالا منم شاید دوست دارم ازت دور باشم.نمیخوام از رگ گردن به من نزدیک باشی.شاید جهنم اون جایی باشه که ازت دور بمونم.

من باید هرچیزی رو که خودم دوست دارم برای بقیه بخوام.اما تو خیلی از چیزایی که داری رو بد میدونی واسه من. من اگه زور گویی کنم مورد قبول تو نیست اما تو خودت زورگو ترین موجود عالمی.

میدونی رحمان بودنت رو یه خورده حس کردم.شاید هم بی انصافی میکنم و بیشتر رحمانیت به خرج دادی و من نفهمیدم.ولی میخوای پابت کنی رحیم هم هستی؟

من رو از بین ببر. جوری که نه جسمی از من بمونه نه روحی.من بهشت نمیخوام.جهنم هم که خب درد داره.دوست دارم بخوابم دیگه بیدار نشم. یه سکوت ابدی و خواموشی همیشگی..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

وقتی هنوز سر میزنی ... میخونی ... نظر میدی...یعنی هنوز بهش امید داری...یه گوشه دلتو گرفته...چشبیده ولش نمیکنه...تو هم نمیتونی بکنی بندازیش دور که...دلته اخه...

بیا برگزد تا خونه از عادتت سیر نشده...تا نگات با یک نگاه دیگه درگیر نشده

بیا تا اومدنت دیر نشده...دلا دلگیر نشده

اخه شبها جای خواب ....تو چشام دریای ابه

ساعت دیواری از وقتی که رفتی توی خوابه

هنوزم عکس منو تو ... روی دیوار توی قابه

نامه ای که گفته بودی.... من نخوندم هنوزم لای کتابه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

ما ز یاران چشم یاری داشتیم...خود غلط بود انچه میپنداشتیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گفتگو ایین درویشی نبود....ور نه با تو ماجرا ها داشتیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بچه تر که بودم سختی های زندگی برام یه رنگ دیگه داشت.اصلا سخت بود انگار.به ندت نمیخندیدم.همیشه نیشم باز بود.اونروزا خیلی کار میگردم.یکی دوتا عید هم رفتم کار کردم حتی.اصلا انگار خستگی ناپذیر بودم.یادمه یه تابستون میرفتم سر کار ساعت کاریش نه صبح بود تا سه شب.بدون اغراق کوهی بودم واسه خودم.یه بار هم که پیش یه ادم خوب به اسم البرت کار میکردم  اخراج شدم.انقدر که هکیشه لبخند داشتم ناراحت شد.برعکس من اون جدی و مصمم بود.ولی من شاد و سرخوش.البته بعد از یه ساعت که عرصه براش تنگ شد اومد دنبالم گفت برگرد.فک کن یه ادم چهل ساله بیاد دنبال یه پسر دوازده ساله بگه کار خوابیده برگرد سرکار.یادم نیست اما حدود پنج سال پیش بود که رفت امریکا.دو هفته پیش که برگشت رفتم پیشش.اون بیشتر میخندید و من دیگه لبخندی رو لبم نبود.نمیدونست زندگی استحالم کرده.البته اینجا همه قضیه سرطان رو میدونن.

سرطان هم از ین قراره که من یه روز حالم بد شد.رفتم دکتر.دکتر یه نمونه برداری برام نوشت. رفتم جراحی کردم.جوابشو که گرفتم بعداز ظهر بود.فرداش وقت دکتر داشتم.اومدم دو سه ساعت تو اینترنت سرچ کردم فهمیدم سرطان خون دارم.:)بعد با یه هیجان خاصی دوییدم تو حال . شب بود دیگه. به بابام گفتم بابا میدونی چی شده؟گفت نه.گفتم من سرطان دارم. بابام تو داروخونه کار میکرد.هفته قبلش دکتر برام کورتون 50 میل نوشته بود.زنگ زد بهم گفت وحید این قرصه خیلی سنگینه من تاحالا نفروختم بعد از سی سال .همه روزی یه دونه نیم میلی گرم میخورن تو روزی دوتا پنجاه نوشته دکتره.گفتم همونه . بیار. وقتی اومدم بهش گفتم سرطان دارم خودم تو این فکر بودم که ماجرا جوییه باحالی خواهد شد . اما بابام با پیش زمینه قرصه و حرف من یهو حالش بد شد و بیمارستان و این حرفا :) آخرین ته مونده خنده ها و انژی مو هم اون گرفت.مثلا با دوچرخه میرفتم شیمی درمانی برمیگشتم.یه بار یه پیرمرده دید منو تو بیمارستان من انقد شاد بودم میگفت تو الکی خودتو زدی به مریضی گیر داده بود پاشو برو بزار منو معاینه کنه دکتر. الان ولی پشیمونم.ارزش نداشت اینجوری راحت تمومش کنم.باید خودمو از تک و تا مینداختم.باید میمردم.قسم میخورم سختی که الان میکشم هزار برابر بیماری بود.قسم میخورم.

حالا اما اینجا همه انتظار دارن از من. میگن حالا خوب شدی.باید مثل قبل باشی.نمیدونن که این جسمم بود.من روحم خورد شده دیگه.درست بشو هم نیست.

یه وقتایی از دست خدا هم ناراحتم.بهش میگم اخه کسی که دوس نداره زنده باشه چرا اجبارش میکنی اخه؟چه اجباری؟ هی فکر میکنم کاشکه سوئدی بودم.اونجا اگه بخوای میکشنت از بدنت استفاده میکنن.میدن به کسایی که نیاز دارن.

الان دیگه اما احساس پیری میکنم.

بعد از هر افراطی،تفریطی اجباریست.این جمله از خودمه.فک کنم از ده سالگی تا بیست سالگی خیلی به خودم فشار اووردم.فک کنم دیگه کم کم دارم به تهش میرسم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳۱ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هر  انچه میخواهی ، زندگی ندارد. من نمیدانم برای چه میزیم.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |


 ارزو دارم ببندم رخت مرگ....بادی اید من سوارش همچو برگ
این همه سوزش نباشد در دلم....غم نپاشد بر سرم همچون تگرگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

لعنتی.

به خودم قول داده بودم فراموشش کنم ولی نمیشه.

هی میاد تو ذهنم.همدام ناراحتم میکنه.

به خودم که فکر میکنم یاد قطره ابی میوفتم که روی یه ماهی تابه داغ میوفته و جلز ولز میکنه.

خدایا جان ما بستان و مارا وا رهان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

این روزا خوابیدنم شده سه قسمت. قبل، هنگام ، بعد
قبلش که خب خوشحالم از اینکه میخوام بخوابم و یه چند ساعتی چیزی نمیفهمم.با امیدواری به زندگی میخوابم و یه خواهش کوچیک از خدا.اونم اینه که میشه ببندم چشمامو و دیگه نیازی نباشه باز کنم؟
حس خوبیه خواب.ارامش بدون قید و شرط. البته اگه کابوس نبینم.
هنگامش شاید یکی دوتا خواب خوب ببینم ولی کلا خیلی خیلی راحتم و اروم.
بعدش اما خیلی بده و کذایی...ناراحت کنندس وقتی چشمامو باز میکنم میبینم دوباره تو همین دنیای غم انگیزم.دوباره همه چیز شرو میشه برام.
کلا بدترین لحظه های زندگیم دقایق بعد از خوابه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٩ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یک تنهای حرفه ای رو هیچ وقت دست کم نگیرید....

برای لحظه لحظه اوقات تنهاییش برنامه دارد....

خیابون ولیعصر رو که قدم میزنه میدونه کجا وایسه بستنی بخره...

میدونه کجا بره رستوران تا تا راحت تنهایی غذا بخوره...

تفریحات تنهایی داره واسه خودش...

حتی وقتی داره رانندگی میکنه و هشت نفر دیگه هم تو ماشینن میدوننه چه جوری اشک بریزه که کسی نفهمه...

یه تنهای حرفه ای شاید دیگه با خدا هم کاری نداشته باشه....شاید...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دردیست غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دیروز که یکی از روزای بد عمرم بود :
یارب ای کاش روم از دار فانی...این دو چشمم را ببندم من به آنی
من دگر تاب و تحملی ندارم...تو خودت راز دل مرا که دانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

سر من که کلاه رفته...بقیه رو نمیدونم...

اگر زندگی پر از خوشی ها و ملایمت ها باشه بازم ارزش نداره که یک احظه غم و اندوه رو به خاطرش تحمل کنم...اومدنم اشتباه بود و جاده هم یه طرفه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

نه عشقی و نه احساس.....نه رنگ و بویی از یاس

 نه رنگی از زلالی....نه زندگی خالی

فقط یک مرگ اسان....که تا راحت شود تن و جان

از خودم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

جایی خوندم:

اگر تلخی زندگی دیگران را شیرین کنی آن موقع زندگی کرده ای...

ننوشته بود اگر زندگی تلخ دیگران را تلخ تر کنی انگاه چه کرده ای؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امید مایه حیات است....

انسان ناامید انسانی است مرده...

و به خاطر همین است که شبها که سر میگذارم تا بخوابم...امید وارم دیگر این دنیا را نبینم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

متن اهنگ رینگ مای بل....خیلی قشنگه..حال داشتم میزارم رو وبلاگم حتما...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

شعر وقتی خودش میاد خیلی خوبه.میشینه توقلبت.از زبونت جاری میشه.ولی شعری که در اون از کسی تشکر کنی خیلی سخته.اگه خودش نیومده باشه.

حالا دامادمون یه کاری کرده برام.میخوام یه شعر بگم با یه کادو براش بفرستم امریکا تشکر کنم ازش.

شعرش نمیاد .درگیرش شدم.

پ.ن:یه دوربین خریده واسم.یه لبتاب و یه هارد سه ترا.کلی خرت و پرت دیگه.

مهمترین بخشش ارشیو فیلم و نرم افزار و موزیک ویدیو های خودشه که با وسواس زیادی منظم شدن...

برام ریخته...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۸ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

تا همین ده دیقه پیش فک میکردم وقتی یه شعری خطور میکنه به ذهنم باید ادامه بدمش بشه یه غزل.حداقل ده پونزده بیت بشه...به خاطر همین دفترم پر شده از شعر هایی که هفت هشت بیت اولشو سرودم بقیش مونده و حالا حوصله ندارم برم تو اون فضا ادامشون بدم و پاک نویسشون کنم...الان تصمیم گرفتم رو بیارم به دو بیتی.. راحت تره..یه دونه همین الان اومد تو ذهنم:

نمیخواهم در این برزخ بمانم .... بگو تا کی حدیث غم بخوانم

سراب با تو بودن برده هوشم .... بگو تا کی به دنبالت بکوشم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٦ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دانشجویی بود که عاشق یکی از هم کلاسیهایش شده بود.استاد که حضور غیاب میکرد اگر ان دختر حضور داشت پسر میگفت استاد همه حاظرن.اگر هم دختر غایب بود میگفت استاد همه غایبن.

ازدواج کردند و عجل جان دخترک را گرفت...مرد روی اعلامیه ترحیم نوشته بود:هیچکس نیست...همه مردند...

هیچکس نیست...تنهای تنهایم....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

می دانی..؟
آدم های ِ ساده..

ساده هم عاشق می شوند..

ساده صبوری می کنند..

ساده عشق می وَرزَند..

ساده می مانند..

اما سَخت دِل می کنند..

آن وقت که دل ِ می کنند..

جان می دَهند..

آدم های ِ ساده.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

دلگیر ِ دلگیرم از او، از او و آینه هایش

آن خودپسندی که دل را، خون می کند ادعایش

او سر به بالا و مغرور، غافل از اینکه همیشه

مردی علیرغم مردی، افتاده بر دست و پایش

از خیر عشقش گذشتم، ماندن برایم عذاب است

وقتی که فرقی ندارد، بود و نبودم برایش

احساس تلخی ندارم، هر چند وقت وداع است

....شاید که شیرین شود عشق، در آخرین لحظه هایش 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گاهی از ته دل ارزوی مرگ میکنم...

بخاطر چون تویی که به راحتی دروغ را جایز دانستی و به خاطر چون انانی که با دروغ مرا بازیچه دست خویش قرار میدهند...

خداوندا... من خود را در اغاز راهی میبینم که انان در حال طی کردنش هستند...

عاجزانه تمنا میکنم مرا از میان بردار تا سختی ها مرا به سطوح نیاورده اند ...

خدایا اگر می توانی الان کمکم کن....

اگر هم نمیتوانی اشکال ندارد...شاید خودم این روزها دست به کار شدم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

تو فیسبوکش نوشته:

عشق نه پول میخاد نه پست و مقام نه هیچی فقط دو تا ادم

تاکید میکنم دوتا ادم.

یه ربی نشستم ببینم چی جواب بدم.جوابش سرودم:

عاشقی یک مرد میخواهد و بس....سهل ناید از بر هر خار و خس

رهرو راهش نباشی دم نزن...صحبتی از عشق و از آدم نزن

اومدم کامنت بزارم دیدم مصرع اخرش خیلی تنده...

شدصحبتی از اه و اشک و غم نزن

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اسمت تو لیست فرندام  اولین اسمه...هروقت انلاین میشم سمت راستو ندیده میفهمم یکی چراغش سبزه...سرمو میندازم پایین...شاید تو باشی...دلم میلرزه....بغض...چی بهت بگم اخه...گفتم ولی باز نفهمیدی...نمیدونم باید دل بکنم ینی؟

دوباره که به مانیتور نیگا میکنم میبینم اشتباه کردم یکی دیگه انلاینه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

فقط یه لحظه هایی هست که غوطه ور میشم توی دوست داشتنت...

خوشم نمیاد بگم عشق...

نمیدونم چرا...

ولی غرق خواستنت میشم...

به عکست نگاهی میندازم و قطره اشکی که ناخود اگاه میریزه روی میز کامپیوترم..هیچ وقت نذاشتی رو در رو بهت بگم دوست د ارم...فرصت تمنا و التماس رو هم ازم گرفتی ولی از صمیم قلب دوست دارم ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۸ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هفته پیش رفتم کلاس پیانو ثبت نام کنم.منشی یه خانمی بود.یه دختر دبیرستانیم وایساده بود بغلش.بهش گفتم میخوام با استاد پیانو صحبت کنم.یه اقایی رو معرفی کرد بهم.یه یه ربعی با هم صحبت کردیم. ثبت نام کردم .داشتم میرفتم دختررو یه بار دیگه نیگا کردم .خوش قیافه بود.اونم البته زیر چشی منو نیگا میکرد.با خودم گفتم شاید دیگه نبینمش .رفتم.

امروز رفتم سر کلاس.همون دختره اومد تو. استادم بود....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۱ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

طرف تو فیس بوکش نوشته خوش به حال پت چون رفیق خوبی مثل مت داره...

من علاوه بر اینکه هزاران بار به خود طرف گفتم فرصت رو مغتنم میشمرم و از همین جا بهش میگم :خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

عزیزم .....من رفیقتم...ازم رد نشو...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٩ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

گیر کرده ام.بین عشق خودم و آزادی او.

او آزاد است با هر آنکس که میخواهد باشد.هر انچه که میخواهد بکند.

در این بین من اما کلیفم چیست؟من او را میخواهم و او من را نمیخواهد.

من خود خواهم که هنوز او را دوست دارم؟

او خود خواه است چون لحظه ای مرا نمیشنود؟

و من که از خودم بدم می آید چون فکر میکنم تمام انچه که میخواهم باید انجام شود.

چون فکر میکنم مرکز دنیا منم.خیلی ها فکر میکنند که مرکز دنیایند.خدا فقط برای انها ست تا حرفشان را بشنود.

من اما نه.توقعی از خدا ندارم.دیگر حتی بهشتی را هم نمیخواهم.

میخواهم مرگ مرا در بر بگیرد...هم مرا هم روحم را . و غرق در یک آرامش ابدی.

بدون احساس...بدون خدا....بدون من....بدون شقایقی که برایش زنده بمانم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۳ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

امید همانطور که ابزاریست برای بهتر زندگی کردن میتواند به تبری تبدیل شود که بر جان هر انسانی به قصد از پا در اوردنش برخورد میکند.حتما داستان نگهبان پیر دربار لویی شانزدهم را شنیده اید. او که در شبی سرد با لباسی اندک نگهبانی میداد.لویی هنگام خروج از قصر به او امید لباسی گرم داد و فراموشش شد. هنگام صبح پیرمرد را دیدند که جان داده و کنارش نوشته بود: <<من هر شب با همین لباسها نگهبانی میدادم اما امید لباس گرم پادشاه مرا از پای در اورد....>>

این روزها با انتخاب رییس جمهور جدید حس همان نگهبان را دارم...ما که داشتیم تو این همه سوز و سرما زندگی میکردیم.....این اقاهه اومد امید لباس گرم داد ....نکنه یادش بره

(پ.ن :قبل از عید دخترک به من قول یه گفتگو رو داده بود....یادش نرفت...عمدا فراموش کرد.... و حالا زندگی من رو به زواله)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۳ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هوس یه پیاده روی شبونه کردم تو ولیعصر...با تو ...شونه به شونت...تو دلم میمونه این حسرت اما.. میدونم....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بعد کلی مذاکره و چانه زنی قانع شده بود بیاد رو در رو حرف بزنیم باهم...

یه مسیج داده حالا نوشته متاسفم...نظرم عوض نشده...اخرش نوشته هیچ چیز عوض نمیشه...

بغضم میگیره هر دفه پیغامشو میخونم....

واقعا هیچ چی عوض نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اومدم برم ریدر لاگین شم پیغام داد یک جولای به بعد دیگه گودر تعطیله.....امروز دشتم چک میکردم گوگل ریدرو غمگین بودم ناراحت بودم...داشت گریم میگرفت...وابسته شدم بهش اخه...یهو یاده یه دروغ بزرگ افتادم....یه بار که باهاش چت میکردم بهش گفتم قول میدم بهت وابسته نشم.....مگه میشه به چیزی وابسته نشد.....

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

غرور یه مرد براش مهمه...خیلی سخته ادم غرورش لگدمال بشه واسه هیچی...میگن ارزوی مرگ ناشکریه ولی من برای هزارمین بار ارزو میکنم ای کاش میمردم و اینقدر شاهد لگدمال شدن رورم نبودم...ای کاش میمردم اینقدر دلم نمیشکست...

یاد اون شعری اوفتادم که ابی خونده: ای کاش دا میفت و یک مادر پرستار زمین میشد...

اون موقع که تو خودم خورد شدم داشتم فک میکردم اگه یکی بیاد بگه خدا رو چه شکلی میبینی بهش میگم خود خواه ترین موجود کائنات..من دارم اینجا زجر میکشم میخوام بمیرم ولی داره میبینه .....لذتم میبره شاید...خیلی سخته دیگه ادم اعتمادش و به خدا هم از دست بده ...خیلی سخته..

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

چه تلخه وقتی گند خورده به گذشتت...داری گند میزنی به حال و هیچ امیدی هم به آینده نداری و فکر میکنی مرگ تنها راه حل باشه.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٥ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

نمی دونستم یه ادم میتونه چقد تو زندگی تاثیر بزاره...

رفتم دانشگا از دور دیدمش...دورش شلوغ بود...لبخندی زد و از دور سلام کرد...نرفتم جلو...تا شب دنیا رو گاز میگرفتم.ناراحت بودم خیلی...شب ولی دیدم اف بی شو فعال کرده....چقد روحیم عوض شد....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۱ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

هندویی، نفت‌اندازی (پرتاب کردن نفت شعله‌ور که از فنون جنگی بوده  است) می‌آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نیین (از جنس نی) است، بازی نه این است. سعدی

یکی نیست به ما بگه تو که دلت شیشه ای است بازی نه این است.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

شما هیچ میدونید که اولین کسی که ننتونو گ.....د کی بود؟

درسته پدرتون بود.حالا دومین نفر کیه؟ مهم نیست چون اولیا مهمن.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

حالا هی از من اصرار هی از دخترک انکار....بالاخره یه روز صبرم لبریز شد تو فیسبوکش مسیج دادم که بابا من به فکرتم....من میخوامت.... از این حرفا...بعد از یک ماه نوشت واسم شرمنده...اخه اینم شد جواب؟ شرمندگی که نشد جواب...یه سری یهو دیدم انلاینه تو فیس بوک...شرو کردم صحبت کردن باهاش از این ور اون ور تا اومدم حرف دلمو بگم رفت بی خدافطی..... تا به خودم اومدم دیدم وسط کافی نت کم مونده سو و شون را بندازم....یه مدت گذشت دوباره....باز تو فیس بوک دیدمش ...این دفه اول بهش گفتم نری بدون خدافظی چیزی نگفت ولی گوش کرد ....نرفت بدون خدافظی...یوباره هی از من اصرار هی از اون انکار ....ما هم که ناشیانه داشتیم تلاش میکردیم برای بقای امید در جودمان.....کار به جایی رسید که گفت برم فکرامو بکنم....رفت دیگه خبری نشد ازش....یه روز تو دانشگا گیرش اووردم....خیلی روز خوبی بود نشد با هم حرف بزنیم.نمیدونم رو قولش میمونه یا نه ولی قول داد با هم چت کنیم حسابی....قبل عید بود.قول بعد از عید رو داد بهم...........

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٦ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

از اول ماجرا میگم....نشسته بودم سر کلاس برنامه نویسی ....جلسه دوم بود.بعد دو ترم مرخصی اجباری دیگه مثلا قصد داشتم توپ درس بخونم.میز اول نشسته بودم.یهم اومد تو.تا اومد من یه دو سه ثانیه ای خیره بودم بهش بعد سرمو انداختم پایین.چقد خوشگل بود به نظرم.چقد زیبا و دست نیافتنی.هم ردیف بودیم.زیر چشمی نگاش میکردم هی.متوجه نبد اصلا.گاهی یکی یه چیزی میگفت همه میخندیدن ا.نم میخندید.چقد خوشگل میخندید...چند جلسه که گذشت به خودم اومدم دیدم فقط به خاطره اونه که یه رب قبل میرسم سر کلاس....یواشکی عاشقش شده بودم...دوسش داشتم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

شیش ماه از اخرین پستم میگزره.یکی دوبار یه سرکی کشیدم ببینم کسی کامنت نزاره بی جواب بمونه ولی خدا رو شکر کسی نبود.       :(      :)

اشکال نداره.ما که برا کسی نمینویسیم واسه دل خودمونه.

الان دارم فک میکنم اگه افتادم مردم یه وبلاگ ازم میمونه.البته کسی نمیفهمه که صاحاب این وبلاگه مرده.

الان فک میکنم تا چند سال بعذ میمونه؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

اومدم برم تو  سوپر مارکت یهو گفت فلانی...

برگشتم دیدم به همون خوشگلی قدیمه اون موقه ها هم وقتی میدیدمش از خوشگلی قیافش لذت میبردم

کلی ماچ و بوسه و احوالپرسی یه  هف هش سالی میشد که ندیده بودمش

اون موقه ها من از همشون زود تر شرو کرده بودم تکواندو رو

حتی یه سری کارا رو هم من یادشون دادم

ولی زود تر از همشون ول کردم رفتم .حالا شده عضو تیم ملی امید.خدا میدونه چقد حال کردم با شنیدنه خبرش.تازه از اردو اومده بود داغون داغون بود له_ له شده بود.

خبر یکی دیگه از رفیقای اون موقرو گرفتم اونم تکواندو رو ول کرده بود .تیم امید بسکتباله.امید مهرامم هست.

اینا رو نمیخواستم بنویسم ولی واسه اینکه بمونه نوشتم.

حالا من هم خیلی خوشحالم.خیلی هم شرمنده.

شرمنده تمام ادمای بزرگ که با هیچی شرو کردن به جایی رسیدن و دنیا رو ساختن.

از خودم خجالت میکشم.

البته تا وقتی هم دوره ات که بغلت تو باشگاه کار میکرد نشه عضو تیم ملی و تو هنوز از پس ساده ترین کارای زندگی برنیای نمی فهمی چی میگم.

دیشب کلی خوشحال بودم کلی ناراحت.یه چند دیقه ای به هم ذل زده بودیم.

خاطرات و با چشم زنده میکردیم.

یادش بخیر اقا جلال.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

خسته شدم.از همه چیزایی که که میبینمشون و بی اراده منو یاد خودم میندازن(1).از تمام حرفایی که با شنیدنشون یواشکی تو دلم گریه میکنم(2).

ولی هم اونا همچنان هستن هم من یه جورایی نا خوداگاه دنبالشون میگردم.

داشتم ویدیو کلپ ابی میدیدم.منو حالا نوازش کن.انتهای اهنگ که میرسی یه دختر بچه یه بوته گل کاشته داره اب میده تو یه بیابون.به دوربین میاد بالا تمام خارای بیابون نشون میده.

نمیدونم گناه اون خار چیه کسی بهش محل نمیذاره .خب تقدیرش این بوده که خار باشه.

اون خار ها رو که دیدم یاد خودم افتادم.یاد اهنگ سیاوش.یواشکی گریم گرفت.

خارم اگر از خاری خارم تو مپنداری....دانم که مرا با گل یک جا تو نگه داری

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

یه چند وقتیه با خدا مشکل پیدا کردم.یه جورایی مثل قبلن نیستم دیگه اون موقه دوسش داشتم ولی الان خودمونی دیگه خیلی دوسش ندارم.

این شعررو که خوندم اصلا حرف دلم بود.تا تموم شد پقی زدم زیر گریه.

اشکم در میومد همین جوری.قشنگه شعرش.




ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره

ابر دلگیر گذشته اخرش یه روز بباره

ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه

میدونم هر جا که باشم اسمون همین یه رنگه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

با این همه عشقی که بهش داشتم

با این همه زحمتی که براش کشیدم

نتونستم بدست بیارمش

خیلی سعی کردم ولی منو ندید

شاید باید رنگ رفتارمو عوض میکردم

رنگ گفته هامو

شایدم اون باید منو سلکت میکرد..........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

داشتم این پست پایینی رو میخوندم

رسیدم به جایی که نوشته بود:

"برای زنده بودن کسی را نداشتن است."

اشکم دراومد یهو

دورمون پر از ادمه

ولی هیچ کدومشون برای زنده موندن کافی نیستن.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

 حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،  بی آشنا بودن است ، گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،  وطن پرست بودن و در غربت بودن است . عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،  زیبا بودن و عشق نجستن است ، نیمه بودن است ناتمام زیستن است بی انتظار گشتن است ،  چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ، نوازنده بودن و چنگ نداشتن است  متن بودن و خواننده نداشتن است در خلا زیستن است ، برای هیچ کس بودن است. برای زنده بودن کسی را نداشتن است.  بی ایمان بودن است. بی بند و بی پیوند و آواره بودن است . جهت نداشتن است. دل به هیچ پیوندی نبستن...(دکتر)

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط aloneboy نظرات () |

بوسه باد خزونی با هزارنامهربونی        زیرگوش برگ تنها میگه طعمه خزونی

برگ سبز و تر تازه رنگ سبزشو میبازه          غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه

میکنه دل از درختا میشه اواره کوچه           کوچه ای که یادگاره روزای رفته و پوچه

میشینه گوشه کوچه چشم به اسمون میدوزه   میکنه یاد گذشته دلش از غصه میسوزه

یاد باد یادگذشته شاد باد             این دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد

یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنم بود        مهربون درخت عاشق مست عطر نفسم بود

سهم من از بوسه باد چی بگم ای داد و بیداد        همه زردی و تباهی مردن و رفتن ازیاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

خیلی دوس دارم بمیرم.نباشم.شاید اونور بهتر باشه.البته میدونم امید الکیه اونور بهتره.

مثله اینه که ادم به خودش میگه مدرسه تموم میشه راحت میشم.بعد میگه دانشگا تموم میشه بهتر میشه.بعد میگه کار پیدا کنم خوب میشه......

ماهم میگیم بمیرم بهتر میشه.اصلا غیر ممکنه با مرگ اسایش سراغ ادم بیاد. نمیدونم شایدم بهتر بود.ولی الان دوس دارم بخوابم بعد خواب ببینم یکی از فامیلامو که مرده.دستشو بگیرم ول نکنم.اونم بگه باشه حالا که اصرار داری امشب میمیری.

منم پاشم یه شعر خدافظی بگم.بنویسم بزارم رو یخچال.شب بخوابم.صب پا نشم.

من امشب در لقایش جشن گیرم

به غیر از او ز هر چه هست سیرم

....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط aloneboy نظرات () |

Design By : nightSelect.com